تبليغاتX
تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت...

تا جایی که پاهایم توان رفتن داشت...

همین،هیچ توضیحی نداره...

سلام به برو بکس خوش تیپ.احوالتون چطوره؟خوبستین؟منو ببخشید به خاطر این مدت غیبتم.اومدم هم دلایلمو بگم هم چندتا خبر بدم که به احتمال زیاد خیلیاشو میدونید.

اول دلایلمو بگم:۱-ما بعد از دو سال برگشتیم تهران.واسه همین یه مدت درگیر بودم.

۲-امتحانات خرداد و مثل همیشه کامپیوتر تعطیل

۳-داداشم کنکور داشت.

۴-بعضی از قطعات کامپیوتر متعصفانه و در عین نا باوری سوخت.

خوب فکر کنم ۴ تا دلیل گنده بتونه واسه ی چند ماه غیبت کافی باشه.دلم براتون یه ذره شده بودخوب حالا رمانتیک بازی بسهبریم سراغ خبرها:

بازم۱-یه هوووووووووووووررررررررررررااااااااااااااااااااااا واسه قهرمانیه بارسا در لیگ قهرمانان اروپا و تحقیر منچستر یونایتد.و همینطور قهرمانی در لالیگا،جام  حذفی،سوپر جام اروپا و سوپر جام اسپانیا

۲-نایب قهرمانی نوجوانان والیبال در مسابقات قهرمانیه جهان{که همین دیروز اتفاق افتاد}

۳-مقام هفتم برای جوانان والیبال در مسابقات جهانی هند

حالا خبرهای خیلی خیلی خوب

قهرمانی تیم ملی بسکتبال ایران

در آسیا و نخستین صعود ایران به جام جهانی

در تاریخ بسکتبال ایران

و همچنین

چهارمین صعود تیم ملی والیبال ایران

به جام جهانی

برو بکس به همه تبریک میگم.بعدا میام و عکسارو میزارم.به من سر بزنید ولی حواستون باشه سرمو نشکنیدا با اجازه

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت15:45توسط مرضیه | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت11:38توسط مرضیه | |

سلام به برو بکس عزیز و گرامی.ایول بارسلونا جون خودم.

خیلی با بازی دیشب حال کردم.ترکونده بودن.هر دو شون.هم بارسا هم چلسی.ولی دیگه بارسا برد و دهن همه رو سرویسید.خیلی بازی جذابی بود.اصلا بارسا خدای فوتباله.هیچ حرفی هم توش نیست.امیدوارم که دهن منچسترم همینجوری صاف شه و دیگه حرفی برای گفتن نداشته باشن.اینم از عکس:

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت15:47توسط مرضیه | |

وای مامان جونم.سلام عشقم.چقدر خوبه که میاین پیشم.وقتی نظرتونو میبینم ذوق میکنم.مامان شما به من خیلی بیشتر لطف دارین.خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستونننننننننننننننننننننننننننننننننننننن دارممممممممممممممممممممممممم.

راستی به داداش صمدمونم سلام برسونین و قهرمانیشونو از طرف من تبریک بگین.قربونتون.تا بعد

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت15:29توسط مرضیه | |

سلام به بر و بچه های گل.دیروز بازیه صبا خدا بود.مخصوصا کوارتر آخر که فوق العاده بود.راستی دیدین این فصل

چقدر صبا رو اینور اونور کردن؟خیلی نامردی بود.آخرم فرستادنش قزوین!ولی اشکال نداره.چون هوادارای زیادی اونجا داره.دیروز هواداراش به همه نشون دادن تیمشونو دوست دارن.راستی بازگشت دادا صمد به مهرام هم مبارک.اینطئری حداقل دلمون براش تنگ نمیشه.یه خبر راجع به حامد.تا حالا توی 19nbaتا بازی انجام بده و جمعا 45 امتیاز بگیره که خیلی عالیه.خیلی ببخشید که دیر میام و بهتون سر نمیزنم.سعی میکنم جبران کنم.قربونتون.از همه ی کسایی که بهم سر زدن تشکر میکنم.با اجازه بزرگترا فعلا

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت14:34توسط مرضیه | |

salam maman joooooon.khobin.khosh migzare?bebakhshid dir kammentetoono didam.va dir javab dadam.man ziyad vaght nadaram.bazam pisham biyayn.ghorboonetoon.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت15:58توسط مرضیه | |

 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! 

خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت15:53توسط مرضیه | |

سلام به همه.

عیدتون مبارک.

صعود مهرام به فینال مبارک.

صعود صبا به رده بندی هم..........!اونم مبارک

خوب من نمیتونستم مطلب بزارم.شماها هم نمیتونستین برام پیغامی چیزی بزارین؟؟؟!!!

دست هرچی نامرده از پشت بستین.باباشماها دیگه کی هستین؟

به هر حال من که شماهارو فراموش نکردم.امیدوارم شماها هم منو فراموش نکرده باشین.

بااجازه!

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت15:13توسط مرضیه | |

سلام به همه ی دوستای گلم.خوبین که.خدارو شکر!

ببخشید اینقدر دیر سر زدم آخه کامپیوترم مشکل پیدا کرده بود مجبور شدم به کلی سیستمشو عوض کنم به خاط همین یه خورده طول کشید.

دلم خیلی براتون تنگ شده بود.

با اینکه خیلی دیره ولی:

تولد دادا جونم مبارک.

خوب دیگه با اجازه ما رفع زحمت کنیم.

قربونتون بابای.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت15:21توسط مرضیه | |

خاطرات آیدین و صمد

یک پنجره ای بود در نزدیکی منزل ما که پسرعموهایم با سنگ ریز آن را نشانه می گرفتند.یک بار هم من یک مشت خاک،شن،ماسه و سنگ را به طرف آن پنجره پرت کردم که از شانس من باز بود و خانمی داشت آشپزی میکرد.وقتی سرش را از پنجره بیرون آورد،فرار کردیم.من لباس قهوه ای تنم بود و آیدین آبی.گفتم بیا پیراهن هایمان را عوض کنیم تا اگر آمدند در خانه مان ما را نشناسند.بعد از چند دقیقه معطلی برگشتیم و دیدیم آن خانم دم در خانه است.با دیدن ما به پدرم گفت آن پسری که پیراهن قهوه ای پوشیده بود.نه من چیزی گفتم نه آیدین.

بقیه خاطره ها باشه برای بعد.بابای

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت16:4توسط مرضیه | |